من و شیراز
10 آذر 1403 توسط فاطمه بیژنی
پاییز بود روز ها گرم بود شبا یخبندان جایی نشسته بودم که آفتاب مستقیم رو صورتم بود پوشیه ای ک زده بودم مشکی بود خورشید رو قوی تر میکرد.نیم ساعت بود داشتیم میچرخیدیم گوشیم هم دم ب دقع زنگ میخورد روده بزرگه هم داشت روده کوچیکه رو میخورد کلا همه… بیشتر »